
همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد ...
کسانی را که دوسـت داری ، همیـشه کنار خود داشته باش ؛
و بگو چقدر به آن ها علاقه و نیاز داری ...
مراقبشان باش !
"گابریل گارسیا مارکز"
ادامه مطلب

همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد ...
کسانی را که دوسـت داری ، همیـشه کنار خود داشته باش ؛
و بگو چقدر به آن ها علاقه و نیاز داری ...
مراقبشان باش !
"گابریل گارسیا مارکز"
مردی در یك خانهی كوچك، با باغچهای بزرگ و بسیار زیبا زندگی می كرد. او چند سال پیش در اثر یك تصادف، بینایی خود را از دست داده بود و همهی اوقات فراغتش را در آن باغچه به سر می برد. گیاهان را آب می داد، به چمنها می رسید و رزها را هرس می كرد. باغچه در بهار، تابستان و پاییز، منظرهای دلانگیز داشت و سرشار از رنگهای شاد بود.
روزی، شخصی كه ماجرای باغبان كور را شنیده بود، به دیدار او آمد. از باغبان پرسید: «خواهش می كنم، به من بگویید چرا این كار را می كنید، آن گونه كه شنیدهام، شما اصلاً قادر به دیدن نیستید.»
«بله، من كاملاً نابینا هستم!»
«پس چرا این همه برای باغچهی خود زحمت می كشید؟ شما كه قادر به تشخیص رنگها نیستید، پس چه بهرهای از این همه گلهای رنگارنگ می برید؟»
باغبان كور به پرچین باغچه تكیه داد و لبخندزنان به مرد غریبه گفت:
«خب، من دلایل خوبی برای این كار خود دارم. من همواره از باغبانی خوشم می آمد. به نظرم میرسد كه دست كشیدن از این كار به سبب نابینایی، دلیل قانعكنندهای نیست. البته نمیتوانم ببینم كه چه گیاهانی در باغچهام می رویند؛ ولی هنوز می توانم آنها را لمس و احساس كنم. من نمی توانم رنگها را از هم تشخیص دهم، ولی می توانم عطر گلهایی را كه می كارم، ببویم و دلیل دیگر من، شما هستید.»
«چرا من؟ شما كه اصلاً مرا نمی شناسید!»
«البته من شما را نمی شناسم، ولی گاهی اوقات، شخصی چون شما از اینجا رد می شود و كنار باغچهی من می ایستد. اگر این تكه زمین، باغچهای بدون گیاه و خشك بود، دیدن منظرهی آن برای شما خوشایند نبود. به نظر من نباید از انجام كاری به این سبب چشمپوشی كنیم كه در نگاه نخست، سود چندانی برای خود ما ندارد؛ در صورتی كه ممكن است كمك ناچیزی به دیگران بكند.»
مرد به فكر فرو رفت و گفت: «من از این زاویه به موضوع نگاه نكرده بودم.»
باغبان پیر لبخندزنان به سخن خود ادامه داد:
«به علاوه مردم از اینجا رد می شوند و با دیدن باغچهی من، احساس شادی می كنند؛ می ایستند و كمی با من سخن می گویند. درست مانند شما؛ این كار برای یك انسان نابینا ارزش زیادی دارد.»

پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود، به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستارههای دریایی را میگرفت و یکی یکی آنها را به دریا میانداخت.
پیر مرد به دخترک گفت: دختر کوچولوی احمق، تو که نمیتوانی همه این ستارههای دریایی را نجات بدهی، آنها خیلی زیاد هستند. دخترک لبخندی زد و گفت: میدانم ولی این یکی را که میتوانم نجات دهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت و این یکی و به دریا انداخت و این یکی...
كارمند بانك، یك روز مسئول دریافت پول مردم میشود و روزدیگر مسئول پرداخت پول به مردم مىشود. نه آن روزى كه پول میگیرد خوشحال است
و نه آن روزى كه میپردازد،ناراحت زیرا او میداند هردوروز امانتدارى بیش نبوده است.
براى لاستیك تراكتور، حركت در زمین هموار و غیر هموار یكسان است،ولى براى لاستیك دوچرخه، تفاوت دارد.
نشستن و برخاستن یك گنجشك، روى شاخه گل اثر میگذارد ولى روى درخت تنومند، اثر چندانى ندارد.
آرى، انسانهاى بزرگ به خاطر سعه صدرى كه دارند، مسایل جزئى در روح آنان اثر چندانى ندارد.
ﻫﺮﮐﻪ ﻋﻘﻞ ﺭﺍ ﻓﻨﺎﯼ ﻧﻔﺲ ﺳﺎﺯﺩ،
ﻫﺮﭼﻪ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻣﯽ ﺑﺎﺯﺩ
ﻫﺮﮐﻪ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﻣﻄﯿﻊ ﻋﻘﻞ ﺳﺎﺯﺩ،
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺁﻫﻨﮓ ﺳﻌﺎﺩﺗﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﺩ .
از دنیا نگو،
از خلق نگو،
از خودت هم نگو،
از خدا بگو ...
چند وقت که تنها از خدا بگویی اگر غیر از او چیزی هم وجود داشته باشد از یادت میرود و غیر او را فراموش میکنی.